
براي تبادل لينک ابتدا لينک مارو بانام:(موزیک و کدهای موزیک) در
وبلاگ ياسايتتان قراردهيد ،
سپس از طريق فرم نظرات به ما خبر دهيد تاما هم اين کار رو براي شما بکنيم.
آدما همیشه با ارزش ترین هدیه ها رو به بهترین هاشون میدن این وبلاگ چیز با ارزشی نیست اما با همه سادگیش و با همه کمیش تقدیم میکنم به بهترین و عزیزترین آدمی که روی زمین هست تقدیم به کسی که ثانیه ثانیه به یادشم و تا آخر عمر در کنارش می مونم تقدیم به گلی که هرگز از دیدن و بوییدنش سیر نمی شم و تقدیم به مهربانی که همیشه با افتخار نامش را صدا میزنم....
**تقدیم به آبجی مهربونم**
**با تمام وجودم دوست دارم**
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
دی 1387
آذر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
.::اخبار وبلاگ::.![]()
.::کدهای جاوا::.![]()
.::موزیک::.![]()
.::آموزش::.![]()
.::عکس::.![]()
.::کدهای درخواستی موزیک::.![]()
.::پرسش و پاسخ::.![]()
.::آلبوم موزیک ایرانی::.![]()
.::آلبوم موزیک خارجی::.![]()
.::قالب های بلاگفا::.![]()
.::قالب های میهن بلاگ::.![]()
.::مقالات::.![]()
.::زنگ برای موبایل::.![]()
.::عکس برای موبایل::.![]()
.::کلیپ برای موبایل::.![]()
.::برنامه برای موبایل::.![]()
سلام به همه دوستان عزیز و خوبم:
سلام سلام ۱۰۰ تا سلام به همه ایرانی ها
به همه اونایی که در همه جای این جهان هستن.امیدوارم خوب و سلامت باشید......![]()
![]()
![]()
نمیدونم از چی بگم...آها
از این جا میگم:
والا نویسنده این وبلاگ احسان ![]()
![]()
![]()
(خودمو میگم ها)![]()
بنا به هدفی که داشته و داره دلش میخواد همه درخواست هارو انجام بده و به همه کمک کنه اما چندتا مشکل هست که براتون میگم....:
اول اینکه سرم خیلی شلوغ شده![]()
قبلا هم گفتم الانم میگم، هم سرم خیلی شلوغه به جهت کاری ، هم یه کاری رو شروع کردم که خیلی وقتمو گرفته
در کل برای این کار ۲نفر هستیم ،من و دوست عزیزم مازیار .کاری هم که داریم میکنیم، داریم یه سایت جامع طراحی میکنیم برای دانشجویان که به زودی خبرشو به شما عزیزان میدیم و دوست دارم تو افتتلحیه اون هم بیاین.......![]()
![]()
دوم اینکه این مخابرات اشک منو درآورده![]()
و یک سالی هست منو نقره داغ کرده![]()
من قبلا از ADSL استفاده میکردم که خب خیلی از کارام انجام می شد![]()
اما از وقتی که ما هم مورد عنایت شرکت مخابرات قرار گرفتیم ![]()
![]()
و خط مبارکمان به روی شبکه فیبر نوری رفت
از خدمات ADSL با نهایت تاسف و تاثر محروم شدیم![]()
![]()
که خب چالشی در کارام ایجاد کرد.
با این اینترنت نفتی ![]()
Dial up هم که ماشاالله قربونش برم![]()
اصلا خوراک خوابیدن، فقط باید لحاف تشکمو بیارم پشت میز بخوابم......![]()
![]()
![]()
![]()
در مورد مشکل اول هم خیلی مشکلات دیگه به وجود اومد مثلا سایت رو دوبار راه اندازی کردیم اما سر قضیه تحریم
یک بار سرورمون پرید یک بار هم سایت بسته شد که خیلی منو درگیر خودش کرده.......![]()
اما بریم سر وبلاگ در حال حاضر ۶۰۰ نظر و درخواست هست![]()
که سعی میکنم بهشون جواب بدم و یک سری از کارارو هم آماده کردم
و به زودی به روی وبلاگ قرار میدم.
اگر هم کم میام گفتم به چه دلیل هست دیگه.![]()
![]()
امیدوارم منو ببخشید
و به زودی با کدهای جدید و پلیر ویژه وبلاگ![]()
در خدمت همه شما عزیزان هستم.![]()
![]()
با تشکر و احترام![]()
![]()
ارادتمند همه شما ![]()
![]()
![]()
![]()
احسان![]()
![]()
![]()
[+]
نوشته شده توسط احسان در 19:8 و در روز پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387
|
|
دوستان خوبم سلام:
خوبیییییییید؟؟؟؟عید همتون مبارک باشه![]()
![]()
اومدم نیمه شعبان رو به همه شما عزیزان تبریک بگم و خوشحالم بازم یه عید دیگه کنار شما عزیزان بودم.حقیقت خیلی سرم شلوغه و میدونم همه از دستم ناراحتید
همین جا میگم خیلی شرمندم![]()
اما خب درگیر کلی کارم ایشالا اگه بشه زودی برمیگردم![]()
![]()
![]()
تولد اما زمان بر همه شما عزیزان مبارک![]()

بر همه شما عزیزان مبارک باشد![]()
[+]
نوشته شده توسط احسان در 16:44 و در روز یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387
|
|
سلام به همه شما عزیزان و دوستان خوبم:
خب نمی دونم چه جوری شروع کنم و از کجا بگم؟؟؟؟؟؟دلم یه دنیا حرف ناگفته داره و فقط اندکی توان گفتنشو دارم
که دوست دارم شما عزیزان هم در این گفته هام سهیم باشید
و با همه شما عزیزان قسمت کنم.
دوست دارم بگم تا همه شما ها که تو این مدت منو می شناسید بهتر درک کنید و بلکه شاید هم کمی بهم حق بدید و با من موافق باشید.......![]()
![]()
![]()
راستش حقیقت امروز یکسالگی وبلاگ هست ![]()
![]()
و در این روز وبلاگ موزیک و کدهای موزیک وارد یکمین سال فعالیتش شد.![]()
![]()
![]()
امروز روز عجیبی است از همه لحاظ که براتون دوست دارم بگم و دوست دارم شما ها هم بدونید و کمی از حسی که نسبت به این روز دارم و درک کنید.![]()
![]()
پارسال سال 86 یه همچین روزایی بود که در اوج سختی و فشار و ناراحتی![]()
تصمیم به زدن این وبلاگ کردم روز 15 مرداد وبلاگ و ثبت کردم و به صورت رسمی از 21 مرداد کار وبلاگ رو شروع کردم.
اما از همه مهمتر اتفاقاتی است که در این مدت افتاد و زندگی منو تغییر داد که برای همه میگم میخوام بگم تا همه شما ها هم بدونید.![]()
![]()
خب داستان و سرگذشت رو براتون اینطوری شروع میکنم:
اواسط زمستان سال 85 بود که توی اینترنت با یه نفر به اسم سارا آشنا شدم و مدتی بود که با هم بودیم و به هم علاقه مند شده بودیم و توی این مدت خیلی از لحظه های عمرمونو با هم سپری کردیم و شاید می شد گفت بهترین زمان هایی بود که با هم داشتیم
(اما هنوز نمیدونم که کاذب بود یا واقعی از طرف من و خودم مطمئنم که بهترین زمان های عمرم بوده اما نمی دونم برای سارا هم اینطوری بوده یا نه!!!!!) و نزدیک 3 ماهی رو با هم بودیم البته فقط توی نت تا اینکه وسط عید میره به مسافرت و قرارمون یک هفته بعد بود که این یک هفته تبدیل شد به 3ماه.نمی دونم اون تونست درک کنه که به من چی گذشت یا نه؟؟؟؟اما اینو میدونم که در حقم ستم کرد و بس.سه ماه بی خبری و سه ماه هیچ خبری ازش نداشتم خیلی سخت بود برام اولین تجربه من بود اما خب همه وجودم رو توی این تجربه گذاشتم و خیری ندیدم شاید من ساده بودم اما من اینو اسمشو نمیزارم سادگی میزارم صداقت. من باهاش صادق بودم و اون نمی دونم چرا باهام اینطوری بود؟؟؟در این میان بودم که با یه نفر آشنا شدم که اسم اون هم از اتفاق سارا بود و مدتی توی این تنهایی ها باهاش صحبت می کردم (اما توی نت) برام مثل یه خواهر بود و باهام کلی حرف میزد و دلداریم می داد البته اونم خیلی جاها مشکلاتی داشت و ناراحتی هایی که توی همون مدت کم و اندک همه سعی و تلاشم رو کردم که کمکش کنم و مشکلاتشو حل کنم که خدارو شکر موفق هم شدم اونم یه لطمه ای خورده بود که سعی کردم اون لطمه ای که خورده بهش ضربه ای بدتر وارد نکنه و بهبودیشو از لحاظ فکری پیدا کنه خیلی وقتا که حرف میزدیم می گفت تو هم مثل داداشم برام عزیزی ازش یه خواهشی کردم و گفتم تو هم برام مثل یه خواهری و خواستم که همیشه کنارم بمونه و تنهام نزاره اونم می گفت همیشه کنارت می مونم دقیقا مثل حرفایی که سارا بهم میزد و منم با همه صداقت حرفاشو باور میکردم.تا اینکه رسیدیم به اوایل خرداد و سارا یهو اومد خیلی خوشحال شده بودم سر از پا نمی شناختم اینقده که گریم گرفته بودو فقط خداروشکر می کردم....![]()
![]()
یادمه اون شب دو رکعت نماز خوندم و خدارئشکر کردم ![]()
اما خب نمی دونم با این کارش چه منظوری داشت و چه هدفی اما اومد و رفت و با این کارش فقط حال من و خراب تر می کرد و کلی دلم رو میشکوند.![]()
اواسط تیر بود که سارا دومی منو بی خبر گذاشت و یه مدتی ازش خبر نداشتم ولی بالاخره جایی ازم خداحافظی کرد که بدترین شرایط رو هم از لحاظ روحی داشتم و هم از لحاظ جسمانی آخه وقتی خدا حافظی کرد تو جایی بودم که ایشالا دیگه نرم و هیچکی هم به اونجا نیازی نداشته باشه.......![]()
![]()
اما خب سارای اصلی دوباره اومد و این اومدن و رفتناش هی آزارم میداد
تا اینکه ازش بی خبر بودم و رسیدیم به 8 مرداد تولد سارا .خب منم مثل همیشه آماده اومدنش بودم تا بیاد و تولد و تبریک بگم و هدیه ای که براش گرفتم رو بهش بدم اما نیومد حتی روز تولدش.خیلی ناراحت بودم که چند روز بعد اومد و خداحافظی کرد.....![]()
![]()
حرفایی زد بهم که انتظار نداشتم خیلی داغون بودم اینقده حالم بد بود که خودمو با کار بیشتر مشغول کردم 3 4 روزی پشت هم کار میکردم اما خب نمی دونم همه اون دوران برام مثل یه فیلم از جلو چشام می گذشت و من فقط با یه دنیا خاطره در عالمی پر از سئوال مونده بودم
و واقعا نمی دونم نمی دونم گناه من چی بود که باهام اینطوری کرد....![]()
![]()
واقعا بچه ها نمی دونم من چی کار کردم که باهام اینطوری کرد ، اون موقعی که با سارا بودم و هر شب باهم حرف میزدیم. یادمه توی یه کلاس دانشگاه هم گروهیم توی کلاس عملی یه خانوم بود وقتی شب به سارا گفتم فهمیدم ناراحت شده و فرداش رفتم با استاد حرف زدم تا جای منو با یه نفر عوض کنه استاد هم گفت نمی شه....یا درس و حذف کن یا برو ادامه بده منم به خاطر سارا درس رو حذف کردم شب که بهش گفتم کلی خوشحال شده بود
باور نمی کرد که این کارو کرده باشم اما من این کارو کردم به خاطر اینکه دوسش داشتم و با همه وجودم براش هر کاری که می تونستم کردم اما اون باهام اینطوری کرد و خیلی راحت به همه چی به همه گفته هاش پشت کرد هنوزم در ابهامم که حرفاش از الکی بود یا واقعی هنوزم نمی دونم اما دیگه نمی خوام بدونم چون.....(حالا بعدا میگم)![]()
![]()
![]()
بعد همه این ماجراها تصمیم گرفته بودم که زندگیمو جمع کنم
و برم از ایران تصمیم نهاییم بود نمی دونستم کار درستی میکردم یا نه اما خسته بودم البته شرایطش واسم مهیا بود نه از این فکرای بیخودی که تققی به توقی میخوره طرف میخواد بره با فکر.نزدیکای 14 مرداد بود که خیلی ناراحت بودم شبش یهو یه چیزی به فکرم اومد و این فکر به سرم افتاد (البته همش کار خدا بود) ![]()
قبلا من در خیلی از سایت ها کار کرده بودم اما خب یکی بهم پیشنهاد داد که یه وبلاگ بزنم و خودمو با اون مشغول کنم و منم دیدم این بهترین راه هست که بتونم یه وب بزنم ، شاید این تنها راهی بود که می تونست قدری آرومم کنه و به این نتیجه رسیدم با موضوع کد های موزیک بزنم.
چون خیلی هارو دیدم که به این احتیاج داشتند و تصمیم گرفتم که این وبلاگ رو بزنم و شروع به کار کردم.
در با لا گفته بودم:""اما دیگه نمی خوام بدونم چون.....(حالا بعدا میگم)""و حالا میگم:
همه اینارو گفتم که بگم دیگه همه چی تموم شد و همه این خاطرات برام تموم شدن و نمی خوام حتی با یاد آوری این خاطرات بیهوده خاطرات شیرینی که در ادامه براتون میگمو تلخ کنم.![]()
![]()
اما کی می دونست این کار به صلاحمه ؟؟؟(وبلاگ زدن رو میگم)
یا خدا می خواد برام چیکار کنه این کار زندگی مو عوض کرد
و منو به آرزوی نهاییم رسوند که حالا براتون میگم چی شد.![]()
خب من وبلاگ رو زدم و همه کاراشم مربوط به طراحی و غیره آماده کردم و اولین پستم رو روز 17 مرداد دادم و چندتا آهنگ وهمچنین آهنگی از مجید خراط ها خب طبق معمول خیلی از شما ها اومدین و بهم نظر دادین و تشکر کردین و درخواست دادین.
اما یه نفر اومده بود و بین همه این درخواست کننده ها ازم یه جور خاصی تشکر کرد معلوم بود کلی خوشحال شده و تونستم کارشو راه بندازم تصمیم گرفتم برم به وبلاگش و وقتی وارد وبلاگش شدم یه جورایی حسی عجیب بهم دست داد یه نامه بود اونو خوندم هم خیلی داغون شدم ![]()
چون
خیلی از حرفای من بود یه جورایی مشترک بود حرفامون و خوندن اون نامه منو آروم کرد
به رسم ادب اول تشکر کردم از نظری که بهم داده بعد هم خواستم اون نامه رو بزارم تو وبلاگ خودم سارا تا اونم بخونه و اون شخص عزیز هم اجازه داد.![]()
![]()
خب 21 مرداد این عزیز اومد و اولین آشنایی ما از طریق وبلاگ بود اما نمی دونم چی شد که یه مدت یهو بی خبر رفت و باز تنها بودم وقتی اون اومد من رفتم یادم نمی ره اولین شبی که اومد و منو ادد کرد تو یاهو و با هم حرف زدیم همه اون وقت ها و لحضه ها یه جورایی الان شده خاطراتی که نه من و نه اون فراموش نمی کنیم وقتی اومد حرف زدیم اما خب نوبت من بود خداحافظی کنم آخه میرفتم عمل.![]()
خیلی ناراحت شد اما خب خوب شد چون الان اونی که همیشه و یه عمر از خدا می خواستم بهم داد.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شاید یه ذره عجیب باشه شاید خیلی ها باور کنن و شایدم بعضی ها نه اما به نظرم همه این سختی ها رو خدا بهم داد تا بهم آرامشی رو بده که همیشه ازش می خواستم میدونین چی می خواستم؟؟؟؟
الان براتون میگم:
من همیشه از خدا یه خواهر می خواستم
خب نمی دونم شاید قسمت نبود اما اینارو هیچ وقت یادم نمیره که همیشه هرجا یه خواهر برادری رو می دیدم نا خودآگاه گریم می گرفت![]()
و در حسرتش می موندم
اما حالا قضیه فرق میکرد خدا بهم خواهر داد و بهم خواهری اد که واقعا ، واقعا واقعا خواهرم باشه.من داستان زندگیمو توی نت به خیلی ها می گفتم و خیلی ها از روی دلسوزی می گفتن ما هم مثل خواهرت بدون
(اما خب همه می گفتن مثل) خیلی هاشون اسما بهم می گفتن داداشی اما اون تجربه های تلخ منو خورد کرده بود و این چیزارو نه باور داشتم و نه قبول میکردم. اما ایندفه حسم می گفت با همه دفعه های قبل فرق می کنه و جدی جدی هم فرق میکرد.....![]()
![]()
![]()
چون خدا بهم خواهری داده بود که واقعا بتونه برام خواهر باشه و تمام انتظاراتم رو به عنوان یه خواهر برطرف کنه و خب منم همیشه یه خواهری می خواستم که بتونم براش برادری کنم و همه وجودم رو براش بزارم و تا آخرین زمانی که زندم در کنارش باشم و اونم در کنارم.
از نظر من خواهر یعنی مونس
یعنی همدم
یعنی دوستی که می تونه کنارت باشه و بهت کمک کنه،
خواهر یعنی مهربانترین کسی که وظیفته بهش محبت کنی
،وظیفته مواظبش باشی
،وظیفته که هر کاری که از دستت بر می یاد براش انجام بدی و با تمام محبت کنارش باشی.![]()
![]()
آره بچه ها همه این سختی ها به خاطر این بود که طعم شیرین داشتن عزیزی رو بچشم
که هرگز نتونم فراموش کنم و خدا رو شکر هزار مرتبه نه ده هزار مرتبه نه بی نهایت بار شکر.....![]()
![]()
![]()
اینطوری بود که من خواهر واقعی و اونی که از خدا می خواستم رو پیدا کردم
و خدا بهم ملینا،آبجی ملینا ![]()
![]()
رو بهم داد.اما خب پارسال همچین زمانی اون هم حال درستی نداشت و خیلی خیلی بهم ریخته بود.
با خودم عهد کردم که باید دست به کار بشم و گفتم"احسان یالا باید کنار آبجیت باشی خدا بهت این فرصت رو داده تو ازش خوب استفاده کن" و این طوری شد که همه تلاشمو کردم تا آبجی رو قدری آروم کنم نمیدونم اما خداروشکر که حداقل از پس این کار بر اومدم.
گذشت و گذشت ساعت ها،روزها،ماه ها و من و آبجی روز به روز کنار هم بودیم بیشتر و بیشتر ![]()
تا هم آبجی تونست خاطرات گذشته رو کنار بزاره و هم من .
توی این مدت من کنارش بودم اون هم کنارم بود مثل یک خواهر مثل یک برادر و دوش به دوش هم مشکلاتو پشت سر هم میذاشتیم تا الان 1 سال گذشت.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
هردومون هم شاکر خداییم و هم ممنون الطاف امام رضا میدونید من خوشحالم که خدا بهم یه آبجی داده قسم خوردم و تا ابد روی این قسمم خواهم ماند
قسمی که میدونم نه فراموشش میکنم و نه زیر پا میزارمش.
قسم خوردم که تا ابد تا زمانی که زنده ام کنار آبجی بمونم و هر کاری در توانم باشه براش انجام بدم.خدارو شکر تو این یک سال همه سعی و تلاشمو کردم که کنار آبجی باشم در همه حالات کمکش کنم و هر لحظه که نیاز داشته باشه کنارش باشم.![]()
نمیدونم تونستم موفق باشم یا نه اما از نظر خودم نه نتونستم من حتی نتونستم ذره ای از محبت بی کرانشو جبران کنم.
برام دعا کنید که ایشالا بتونم و ذره ای از از محبت هاشو جبران کنم.![]()
![]()
شاید این تنها کاری باشه که از دستم بر می یاد که زبانی از آبجی ملینای مهربونم تشکر کنم.![]()
سپاس بگم همه لطفش را و قدردان و شکرگزار همه مهربانیش باشم و از او به خاطر همه دلسوزی هاش و همه مهربانی هاش تشکر کنمآبجی ممنونم
خیلی دوست دارم
و اینو بدون که تا آخر عمرم کنارتم.
این دردودلی بود که دوست داشتم همه شما بدونید
و اینم بگم آبجی ملینا تنها کسی هست که من وقتی بهم میگه داداشی واقعا به این حس میرسم که داداشم و برادر یک خواهر تنها کسی که میتونه و میتونسته خواهر واقعیم باشه
و صد البته که خواهر واقعیمه و ممنون خدام که ما دوتا رو بهم رسوند
.
خب یک سال هم از کار وبلاگ گذشت
و از همتون به خاطر همه کم و کاستی ها معذرت می خوام ![]()
امیدوارم که خیلی از شما عزیزان رو خوشحال کرده باشم و امیدوارم ازم راضی باشید.انشاالله امسال سالی پر از برکت باشه وبلاگم بتونه پذیرای عزیزان بیشتری باشه.....![]()
![]()
![]()
با تشکر از همه شما عزیزان![]()
![]()
ارادتمند همه شما![]()
![]()
![]()
![]()
احسان![]()
![]()
![]()
[+]
نوشته شده توسط احسان در 23:57 و در روز دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387
|
|
سلام به همه دوستان خوبم:
می دونم خیلی وقت هست که نشده بام و سر بزنم و درخواست هارو رسیدگی کنم
خیلی سرم شلوغه به خدا..................شرمنده![]()
![]()
اما یک خبر خوش
همه شما رو دعوت می کنم که روز سه شنبه به وبلاگم بیاین![]()
یه خبراییه که هر کی بیاد خوشحال میشه.....![]()
![]()
![]()
پس ۳ شنبه ۲۲ مرداد ماه منتظر همتون هستم![]()
![]()
ارادتمند همه شما عزیزان![]()
![]()
![]()
![]()
احسان![]()
![]()
![]()
[+]
نوشته شده توسط احسان در 3:10 و در روز دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387
|
|